تبليغاتX
عشق
...................

آرامش!!!!!!

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت.
پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده.دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد.
.... اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابید و خوابش برد.
ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده.

پس:
 عذاب وجدان همیشه مال كسی است كه صداقت ندارد .
آرامش مال كسی است كه صداقت دارد.
لذت دنیا مال كسی نیست كه با آدم صادق زندگی می كند.
آرامش دنیا مال اون كسی است كه با وجدان صادق زندگی میكن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 18:48  توسط بی نام | 
تیک تاک ساعت فریاد مرگ ثانیه هاست
اما دوستی ها هیچ وقت نمیمیرند
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 18:23  توسط بی نام | 
اینجا زمین است!

ساعت به وقت انسانیت خواب است ،

عجب موجود سخت جانی است دل ،

هزار بار تنگ می شود ،

می شکند ،

می سوزد ،

می میرد

و باز هم می تپد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 11:57  توسط بی نام | 
نتراود اشک ازچشم تو هرگزمگر ازشوق زياد!
وبه اندازه هر روز تو عاشق باشي ‍، عاشق آنکه توراميخواهد!
وبه لبخند تو ازخویش رهامیگردد!
وتورادوست بداردبه همان اندازه که دلت ميخواهد!
آرزويم اين است!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 16:51  توسط بی نام | 
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ** * * * * * * * * * * * * ** * * * * *

زندگانی یافتن روزنه در تاریکی است زندگانی گاهی آری به همین باریکی در همین نزدیکی است.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ** * * * * * * * * * * * * ** * * * * *

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 10:57  توسط بی نام | 
 


کاش به زماني برگردم که تنها غم زندگي ام شکستن نوک مدادم بود...
 
چه ساده بودم آن هنگام که مي پنداشتم ترکيدن بادکنک  من ، ناگوارترين حادثه ي عالم است !
 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 18:2  توسط بی نام | 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 17:59  توسط بی نام | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 13:21  توسط بی نام | 
زادگاه و تاریخ تولد هییچکس در هیچ نقشه و تقویمی نیست ؛

چرا که آدم ها هر لحظه در تپش قلب کسانیکه دوستشان دارند متولد میشوند.

کوروش کبیر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 13:18  توسط بی نام | 
ای کاش که در نیمه ی این راه
فریاد نمی زدی که برگرد...
ای کاش که این قصه نمی شد


ای کاش شبانگاه که می شد
این پنجره تا صبح سحر باز نمی ماند
حسرت زده ای بر لب این پنجره ای کاش
با یاد دو چشمان تو آواز نمی خواند

ای کاش کلاغی که فرورفت در افاق
در باغچه کوچک تو باز نشیند
تا از طرف من ،سر فرصت دوسه باری
آشفتگی حال تو را خوب ببیند

ای کاش که این ابر که مهمان شده در شهر
تا شهر تو رقصنده و طناز بیاید
هر گاه که تو خیره شوی بر دل این ابر
باران وفاداری من بر تو ببارد

ای کاش دوباره برسد لحظه دیدار
ویرانه شود این همه آشفتگی و درد
ای کاش...
فریاد نمی زدی که برگرد...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 11:38  توسط بی نام | 
 
 
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 

مثل آسمانی که امشب می بارد....
 

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
 

و چشمانم را نوازش می دهد
 

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 18:57  توسط بی نام | 
در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و يك برگه سفيد!

يك دنيا حرف ناگفتني

و يك بغل تنهايي و دلتنگي.....

درد دل من در اين كاغذ كوچك جا نمي شود!

در اين سكوت بغض آلود

قطره كوچكي هوس؛ سرسره بازي مي كند!

و برگه سفيدم

عاشقانه قطره را به آغوش مي كشد!

عشق تو نوشتني نيست بانو.....

در برگه ام كنار آن قطره

يك قلب كوچك مي كشم!

وقت تمام است.

برگه ها بالا............

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 21:49  توسط بی نام | 

غروب غریبی ست

و من در غریت گم میشوم در غروب رفتن

و همچو ن هر تنهایی كه می آید

روزی میروم و میمیرم .

غروب یك روز

بی تو پوچ و بی معناست

سكوت است و ترس و خلا ء

چه كنم بی تو؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 21:38  توسط بی نام | 

اینجا، در قلب من، حد و مرزی برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

 مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

بگو معنی تمرین چیست ؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

بریدن از تو یاخودم را ؟

....مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد

 توخود،پروانه های آبی رابه من سپردی که میهمان لحظه های

 بی کسی ام باشند

 ....نگاهت را از چشمم برندار.... مرا از من نگیر

هوای سرد اینجا را دوست ندارم

 مرا عاشقانه در آغوش بگیر

                                 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 21:21  توسط بی نام | 

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم  .

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم  . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط  تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...

ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها  * دوستت دارم *  . 

پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟

این بار او سکوت کرد .

و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...

اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...

و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 18:18  توسط بی نام | 
دلتنگی......

من بودم و

تو

و یک عالمه حرف…

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!

کاش بودی و

می فهمیدی

وقت دلتنگی

یک آه

چقدر وزن دارد…

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 18:15  توسط بی نام | 
رویا...
بی هیچ صدائی می آیند
زمانی که نمی دانی
در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و... 
 بی هیج نشانی از دلت می گریزند
تا تمام چیزی که به یاد می آوری
حسرتی باشد به درازای زندگی
چه قدر بی رحمند رویاهـاا ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 18:12  توسط بی نام | 
                                      
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 18:29  توسط بی نام | 

        غربت را نباید در شهری غریب

                                      یا در گمشدن لحظه ای آشنا

      جستجو کرد هرگاه عزیزت نگاهش را

                                     به دیگری تعارف کرد آنگاه تو غریبی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 16:56  توسط بی نام | 
                                تو صمیمی تر آنی که دلم می پنداشت

                               دل تو با همه آینه ها نسبت داشت

                            تو همان ساده دل سبز نجیبی که خدا

                               در میان دل پاکت صدف آینه کاشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:58  توسط بی نام | 
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااممم

ببخشید که دیر اومدم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:7  توسط بی نام | 

زندگي زندان نيست

زندگي مجازات نيست

زندگي يك پاداش است

و به آنهايي تقديم مي شود كه لياقتش را دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:35  توسط بی نام | 
                                        
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 15:2  توسط بی نام | 
                         
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:17  توسط بی نام | 
 در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و يك برگه سفيد!

يك دنيا حرف ناگفتني

و يك بغل تنهايي و دلتنگي.....

درد دل من در اين كاغذ كوچك جا نمي شود!

در اين سكوت بغض آلود

قطره كوچكي هوس؛ سرسره بازي مي كند!

و برگه سفيدم

عاشقانه قطره را به آغوش مي كشد!

عشق تو نوشتني نيست بانو.....

در برگه ام كنار آن قطره

يك قلب كوچك مي كشم!

وقت تمام است.

برگه ها بالا............

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:52  توسط بی نام | 

دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم


بوی خاک ونم کوچه میگه هنوز دیوونتم


رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز


دستای کیو گرفتی زیر بارونهای پاییز


میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونها دوباره


ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره


خزونم داره میره نموند برگی رو درختا


من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها


دیگه بارون نمیباره توی جاده پر برفه


به خدای آسمونها عشقت از یادم نرفته


میخوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد و بارون


نیایی با خاطراتت سر میزارم به بیابون


میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونها دوباره

                                                     ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:18  توسط بی نام | 
                  The image “http://www.trulylovable.com/media/48-tell-me-how-to-win-your-heart.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:28  توسط بی نام | 
                                  http://shams2860.persiangig.ir/image/ghalb%201.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:22  توسط بی نام | 

 

                براي انسان هاي بزرگ هيچ بن بستي وجود ندارد،

                زيرا انان بر اين باورند كه:

               يا راهي خواهم يافت و يا راهي خواهم ساخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 16:44  توسط بی نام | 
وقتی کلمه زندگی به گوشم می خورد ، توی ذهنم کلبه ای چوبی را تجسم می کنم که در جنگلی با درختان بلوط سر به فلک کشيده قرار دارد و صدای خروشان رودخانه و آواز خوش پرندگان گوش را نوازش        می دهد . بچه ها در اطراف کلبه با همديگر بازی می کنند و گاهی شيطنت می کنند و قهقهه خنده آنها بلبلان را به وجد می آورد . مردی تبر به دست مشغول خورد کردن هيزم است و گه گاهی عرق پيشاني اش را با دستمال مخملی که همسرش برايش بافته پاک می کند . زنی هم در زير آلاچيق مشغول بافتن لباس کاموايي برای زمستان است . بعد از هر گره سرش را بالا می آورد و به مرد و بچه ها نگاه می کند و با اميد گره بعدی را می زند . واقعاً زندگی يعنی اين ؟ ولی هميشه زندگی اينطور پيش نمی رود . گاهی جنگل سبز خشک می شود و برگهايش می ريزد و صدای رودخانه و پرندگان به گوش نمی رسد . بچه ای به زمين می خورد و فريادش صدای کلاغ ها را در می آورد . مرد تبرش می شکند و دستمال مخملش را باد می برد . زن قلاب به دستش فرو می رود و زخم می شود . زندگی چيست ؟ زندگی از همه چيز تشکيل می شود . سختی يا راحتی زندگی مهم نيست ؛ مهم آن است که چطور به هدف نهايی برسيم . به چه شکل با سختی ها و راحتی ها برخورد کنيم , پشتکار داشته باشيم و همت کنيم تا به مقصد الهی برسيم .

در کل زندگی زيباست به شرطی که خودمان آن را سخت نکنيم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 11:37  توسط بی نام |